...دلتنگی های من


...دلتنگی های من

مینویسم یادگاری تا بماند روزگاری گر نمانم روزگاری این بماند یادگاری

 

این روزها می گذرند

ولی من به این سادگی

از این روزهای تلخ نمی گذرم

چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین
کجاست آن فرهادترین

 

 

تاريخ چهارشنبه 1391/01/30سـاعت 7:12 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

مهم نیست از بیرون چه طور به نظر میام ! کسایی که درونمو می بینن واسم کافین ! واسه اونایی که از رو ظاهرم قضاوت می کنن حرفی ندارم ! همون بیرون بمونن واسشون بسه !

تاريخ پنجشنبه 1391/09/23سـاعت 10:2 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 
 
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو
تو بی وفا بودی ولی اونی که برات میمرد منم
تا زنده ام دوست دارم اینم کلام آخرم
تاريخ سه شنبه 1391/08/30سـاعت 4:2 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت

با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری نداشت

کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید

همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید

تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش

دلمو برد با خودش به کلبۀ آرزو هاش

دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده

با یه قلب مهربون همدل و همزبون شده

اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت

نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت

نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه

خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه

نمی دونست که یه روز قرار قربونی بشه

هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه

ولی وقتی تیر بهش خورد همه چی رو فهمیدش

اما با اینکه ازش خون میچکید می خندیدش

خنده ای که از هزار تا گریه بیشتر می سوزوند

دلای پاکی رو که تیر جدایی خورده بود

خنده ای تلخ تر از هزار تا بغض بی صدا

خنده ای به سر نوشت آدمای بی وفا

 

تاريخ پنجشنبه 1391/06/16سـاعت 5:40 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

.

غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق

یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق

بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی

رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !

آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک

اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک

تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟

تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟

تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق

منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق

نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه

تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه

عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !

نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش

و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم

بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک

ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد

روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!

 

تاريخ چهارشنبه 1391/06/15سـاعت 9:35 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست
 
تاريخ چهارشنبه 1391/06/15سـاعت 9:34 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

ydi871yrh0pgcp2pnfxo.jpg

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم...

 کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند...

 کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم...

 کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود...

 کاش قلبها در چهره بود...


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ چهارشنبه 1391/06/15سـاعت 9:28 بعد از ظهر نويسنده مریم| |


 

ســــــــــــرد بودنم را بگذار به حساب،



 گــــــــــــــرم بودنت با دیگران
. . .

 

r5388193ne6crc24j5gq.jpg



تاريخ چهارشنبه 1391/06/15سـاعت 9:21 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

ny5iywnk243xxa54ql4l.jpg
تاريخ چهارشنبه 1391/06/15سـاعت 9:13 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

مرا هیچ چیز عذاب نمدهد

جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم

ندانسته آلوده شدم

نشناخته وابسته شدم

و نخواسته رانده شدم...

 

تاريخ چهارشنبه 1391/06/15سـاعت 9:6 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

 بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!


بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند


بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به كسی می گوییم ...

هیچ كس نمی فهمد..........

بچه بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!

چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!

تاريخ جمعه 1391/06/03سـاعت 7:45 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 
 
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد !!!


تاريخ شنبه 1391/05/28سـاعت 7:3 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

لـــرزید ،تمام جانم ، با او لـرزید ، با او که کودکش را ،زیــــــــــــــــر آوار ،جستجو می کرد ،با او که صدای نفس های مادرش را ،هنوز می شنیـــــد ،با او که پــــــدر را ،
میان سنــــگ ها ، جستجو می کرد ،تمام روحم ،جسمم ،جانم ،لرزید ،دوبــاره آه ،دوباره درد ،دوباره بــــی کسی ،دوباره عکس و قاب ،دوباره رنــــــج و درد ،دوباره زلـــــزله ،
دوباره لرز مرگ ،دوباره نـــــام او ،و او ،و او ،و او ،دوباره کفن و دفن زندگــــــی ،صدای یا خدا، خدای ،کشورم ،شنیدی؟خدایا ،قرار بود هر چه هست ،در بــــــــــــم ،تمامش کنی ،
این بود قرار مــا؟ چه ناتوانــم من ،هنوز درک حکمتت را ندارم ،گیـج می شوم ، وقتی می بینم ،روزی هزار بار می لرزیم ،
اما تو باز کافی نمیدانی ….

تقدیم به آذری های خوبم، که بی تاب لحظه های از دست دادن اند…
بــــــی شک ماهم با شما لرزیدم

 

 

تاريخ شنبه 1391/05/28سـاعت 6:53 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می و انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما دست بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت
 
 
 



تاريخ پنجشنبه 1391/03/18سـاعت 3:57 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

چه داروی تلخی است :
وفاداری به خائن ، صداقت با دروغگو و مهربانی با سنگدل


هر که را دیدم خیانت کرد و رفت / هر که با من بود یار من نبود
هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت / خود ندانستم از این غمها چه سود ؟


امروز دیگه نسبت به تو حسی ندارم / بخوای میگم دوست دارم ، اما ندارم


 

تاريخ یکشنبه 1391/03/14سـاعت 9:12 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

 

تاريخ یکشنبه 1391/03/14سـاعت 8:56 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

q6mbvlsfu3yqhjtbs.jpg
تاريخ سه شنبه 1391/02/26سـاعت 10:22 بعد از ظهر نويسنده مریم|

 

اگه فراموشم کنی میرم سراغ سرنوشت
میگم چرا اسم منو فقط تو قلب تو نوشت ؟
اگه فراموشم کنی سلطان قصر غم میشم
مثل یه شمع بی فروغ ، لحظه به لحظه کم میشم

تاريخ شنبه 1391/02/16سـاعت 7:8 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی ...
آن زمان ها که
پدر تنها قهرمان بود ...
عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ...
بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر خودم بودند ...
تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند ...
تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازی هایم بـود ...
و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!

              متن از ماکسیما(پژمان)

تاريخ شنبه 1391/02/16سـاعت 6:54 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

ای کاش در آغوش گرمت جان دهم...

wxlpy692efoqvt4n33e.jpg

تاريخ سه شنبه 1391/02/12سـاعت 10:41 بعد از ظهر نويسنده مریم|

 

 

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه

هدیه ای برای تو . . .

دوستت دارم

 

photo-skin_ir-love607.jpg

 

 

تاريخ سه شنبه 1391/02/12سـاعت 10:39 بعد از ظهر نويسنده مریم|

 

زکویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم….

برو با یار خود بنشین که من بار سفر بستم…

زبعد رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد…

فلانی… فلانی یار خوبی بود و من قدرش ندانستم

تاريخ سه شنبه 1391/02/12سـاعت 10:26 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

زنده را تازنده است باید به فریادش رسید.

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟.

گرنرفتنی خانه اش تا زنده بود.

خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟

گر نپرسی حال من تا زنده ام

گریه و زاری و نالیدن چه سود؟

زنده رادر زندگی قدرش بدان

ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

گرنکردی یادمن تا زنده ام

سنگ مرمر روی قبرم وا نهادن ها چه سود؟..

تاريخ یکشنبه 1391/02/10سـاعت 9:59 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

413155131743724.jpg
تاريخ یکشنبه 1391/02/10سـاعت 9:54 بعد از ظهر نويسنده مریم|

77941589194110137192.gif
تاريخ یکشنبه 1391/02/10سـاعت 9:52 بعد از ظهر نويسنده مریم|

 

...من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد...

 

...نوبت خاموشي من سهل واسان مي رسد...

 

...من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستي ام...

 

...مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد...

 

...من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست...

 

...بين مرگ و ادمي قول و قراري نيست...

 

...من که مي دانم اجل ناخوانده وبيدادگر...

 

...سرزده مي ايد و راه فراري نيست

 

  ...پس چرا ،پس چرا عاشق نباشم...

 

تاريخ یکشنبه 1391/02/10سـاعت 9:51 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

 

 

چه بگويم به تو اي رفته ز دست

شدم از مستي چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنكس كه دلش را به دل سنگ تو بست

 

تاريخ سه شنبه 1391/02/05سـاعت 12:11 بعد از ظهر نويسنده مریم|

 

 

عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

تاريخ سه شنبه 1391/02/05سـاعت 12:10 بعد از ظهر نويسنده مریم| |

وقتي يك دختر حرفي نميزند ميليونها فكر در سرش مي گذرد وقتي يك دختربحث نميكند عميقا مشغول فكر كردن است وقتي يك دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميكند يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود وقتي يك دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد وقتي يك دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده كه به چه دليل دروغ مي گويي وقتي يك دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو ميكند براي هميشه مال او باشي

تاريخ سه شنبه 1391/02/05سـاعت 10:54 قبل از ظهر نويسنده مریم| |

 

 

 

هنوز رو خاکیم یادمان نمیکنند!

وای به روزی که خاکمان کنند!!!!

 

 

تاريخ یکشنبه 1391/02/03سـاعت 11:8 بعد از ظهر نويسنده مریم| |